![]() |
![]() |
|
| می نویسم برای دل خودم .... و هر کس که احساس دارد . |
|
دیگر بهانه ای برای نوشتن ندارم . این بار دیگر حتی برای دل خودم هم نمی نویسم چه رسد برای کسی که احساس داشته باشد . این بار می نویسم برای آخرین بار ، اما نمی نویسم فاصله ها را بردار . چرا که فاصله ها برداشتنی نیست . فاصله ها تا ابد جاریست . این بار می نویسم خداحافظ . خداحافظ همین حالا .... همین حالا که من تنهام ... خداحافظ برای آخرین بار و دیگر قلمم حتی به اندازه ی یک نقطه هم روی کاغذ نخواهد لغزید . این بار وداع می کنم با اتاق آبی زهرای عزیزم ، با گنجشک توی گلوی ستایش مهربانم ، با راهه های باریک عمر لیلای عزیزم و با دوست کوچکم بهار وفادارم . حتی با بهترین خبرنگار دنیا ، حتی با کامران نجف زاده ، حتی با مسعود ده نمکی .... حتی با .... خداحافظ مردم شهر ! آی مردم شهر ! ... دل خوش سیری چند ؟ ! خداحافظ محمد امین چیتگران ، برادر کوچکم .... خداحافظ این آخرین پست این وبلاگ خواهد بود . باور کنین که سخت ترین کار برای خودم همین بود . متاسفم برای آرزو هایی که داشتم و به هیچ سرانجامی نرسید . متاسفم برای درهای آسمان که به رویم بسته شد . و متاسفم برای این دنیا که روزی شاید نه چندان دور دیگر مرا نخواهد دید . متاسفم برای لحظه های شاد ، برای لحظه های خوش و برای خنده ها و مهربانی ها که مرا از دست دادند . از من توضیح نخواهید و برای بازگرداندن من تلاش نکنید . چون رفتنم حتی به اختیار خودم هم نیست . و بعضی از حرف ها را به راحتی نمی توان گفت . سکوت خود سرشار از ناگفته های بسیاری است . خوشحالم که در صندوقچه ی خاطرات ذهنم وبلاگی وجود دارد با نام ترنم بهار و دوستانی پاک تر از آب روان و پوزش از همه ی کسانی که با دلنوشته های این دل خسته رنجاندمشان و حتی خودم هم نفهمیدم . چه زیباست ! اگر قلبم پس از مرگم به سان روز های پیش از آن بکوبد در سینه ای پیام مهــربانی را ....... پی نوشت : - خانوم خانوما دیدی به قولم عمل کردم . وبلاگ به قول تو مزخرفمو بستم . البته حذفش نمی کنم . چون دلم می خواد یه وقتایی که دلم گرفت بیام و دست نوشته هامو بینم و کامنت ها خوشگل دوستامو بخونم . - و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد .... برگرد..... برگرد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:28 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه شیرین نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمی نیست رویایی و من تنها برای دیدن آن چشم تورا در دشتی از احساس و تنهایی رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از رفتنت حریم چشم هایو را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و تاریک بستم نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟ ولی رفتی ... و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد... برگرد... شاعر : مریم حیدر زاده (با اندکی تلخیص )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:14 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
حضرت علی (ع) :
مراقب همنشینت باش که افکارت می شود مراقب افکارت باش که گفتارت می شود مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود مراقب رفتارت باش که عادتت می شود مراققب عادتت باش که سرنوشتت می شود مراقب سرنوشتت باش که عاقبتت می شود
.................. پی نوشت : از همه دوستانی که تولدمو تبریک گفتن صمیمانه تشکر می کنم و دست همشون رو می بوسم . چون بعضی ها پرسیده بودن می گم : من بیست ساله شدم .
......... و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد برگرد برگرد .... ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم ، اولین کسی که تولدم رو بهم تبریک گفت خودم بودم. به خودم گفتم تولدت مبارک و بعد هم یه دنیا شادی و آروزهای سبز برای خودم آرزو کردم . وبعد از اون مامان و بابا و داداشم که هر کدوم به شیوه ی خودشون منو خوشحال کردند . همیشه 20 اردیبهشت بهترین و شادترین روز زندگی من بوده و امیدوارم بعد از این هم همین طور باشه . اگه اجازه بدین یه بار دیگه به خودم تبریک بگم : شکوفه ی گیلاس عزیزم ، همیشه بهاری و سبز بمانی ، تولدت مبارک . ببخشید اگه این پست زیاد از حد شخصی بود . نمی تونستم جلوی احساسات خودم رو بگیرم . امیدوارم سالهای سال با خوشی و سلامتی زیر سایه ی خداوند مهربان و پدر و مادر عزیزم زندگی کنم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:34 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
ظاهرا پست قبلی باعث ایجاد سو تفاهم برای خیلی ها شده . مخصوصا الهام عزیزم . برای همین مجبور شدم حذفش کنم . امروز وقتی که دیدم جواب سلامم رو ندادی تعجب کردم . کامنتی که برام گذاشته بوید رو نخونده بودم و برای همینم نمی دونستم که تو هم اشتباه متوجه شدی . بابا جون من با هیچ کدم از شماها نیستم . منظور من شخص دیگری بود . حالا که اینقدر اصرار دارید فقط اینو بگم که یکی از دوستان خانوادگی منه . حالا الهام خانوم نمی دونم دیگه واقعا چه توضیحی باید برات بدم . چون خودت ترجیح دادی به جای اینکه با خودم حرف بزنی کامنت برام بذاری منم ترجیح دادم به جای حرف زدن با خودت اینجا برات بگم . یه کم توضیح دادن درباره موضوعی که برای همه سو تفاهم ایجاد کرده برام مشکله . من اصلا منظورم تو نبوده .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:18 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
امروز توی دانشگاه یه طومار 35 متری گذاشته بودن به مناسبت روز ملی خلیج فارس . هر کس یه چیزی توش نوشت . من نوشتم : وطن یعنی خلیج تا ابد فارس وطن یعنی همین جا ..... یعنی ....ایران ایران – تا حالا کلمه ای به زیبایی ایران نشنیده ام . ایران همیشه خون را در رگ هایم جاری می کند ، قلبم را به تپش وا می دارد و درونم را سرشار از احساس غرور می کند . ایران را دوست دارم با تمام ناملایماتش ، با تمام پیروزی ها و شکست هایش ، با تمام قهرمانان و نام آورانش و با تمام شهیدان و ایثارگرانش . خاک پاک تمام شهیدان را به یمن تبرک نزد خویش گرامی می دارم و آمدن و رفتن این نفس های گاه و بیگاه را مدیون آن دلاوران می دانم . اگر امروز من با افتخار می گویم که ایرانی هستم ، اگر با افتخار می گویم که یک ایرانی مسلمان شیعه هستم ، همه را مدیون آن فداکارن باوفای وطن پرست خداشناس می دانم . تا آخر عمر مدیونتان هستم . ای ایران ؛ سرافراز باش و جاوید که من تا آخرین قطره خونم استوار و پایدار در دفاع از تو ایستاده ام . تا ابد فارس بمانی خلیج همیشگی ایران : خلیج تا ابد فارس ~~~~~~~~~~~~~~~~~ - امروز برای چندمین بار فهمیدم تنهای تنها هستم . برای چندمین بار فهمیدم به غیر از خدا هیچ کسی را ندارم و نمی دانم چرا فراموش کرده بودم . امروز فهمیدم که تمام احساسات و عطوفتی که برایت خرج کردم پوچ بود . تو برای خودت هستی و من هم برای خودم . و من فقط خیال می کردم که ما با هم هستیم . - چه آرامشی داره نوشتن ، حتی وقتی سرت داره از شدت درد می ترکه . - امروز هم با تمام ناراحتی ها ، خوشی ها ، خنده ها ، گریه ها ، ترس ها ، وحشت ها ، دلخوری ها ، و تمام احساسات نابی که وجود دارند گذشت . و فردا روز دیگری است ... - بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم می یاره حس می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره - هر کاری دوست داری بکن . من هر چقدر هم که باهات حرف بزنم تو آخرش خر خودتو می رونی . من هر چی هم که ازت ناراحت بشم بازم آخرش دوستت دارم . خودتم خوب می دونی . ~~~~~~~~~~~~~~~~~ محمد عزیزم . داداش کوچولوی خوشگل من ، هر چند که حالا برای خودت مردی شدی ولی بازم برای من همون داداش کوچولو هستی . امروز دهم اردیبهشته و تولد توست . تولدت رو هزار هزار بار تبریک می گم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:28 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا ؟ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل ، این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
« شهریار» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:46 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
برادر عزیزم محمد جان ! امروز می خوام بعد مدت ها بشینم و با تو حرف بزنم . مدت زیادی است که به یکدیگر فرصتی برای گفتگو و درددل نداده ایم . من که صبح زود از خونه می زنم بیرون و غروب خسته و کوفته برمی گردم . و تو هم که به درس و مدرسه مشغولی . هر دویمان هر وقت هم که در خانه باشیم فقط همین ما را بسه که یا استراحت کنیم یا درس بخونیم یا تلویزیون ببینیم یا تو سر و کله هم بزنیم . خودمونیم همینش هم کیف می ده . حتی وقتی هم داریم آروم با هم حرف می زنیم آخرش به قیل قال و تو چه گفتی من چه گفتم ، ختم میشه . همینم باعث میشه فاصله مون از هم روز به روز بیشتر بشه . محمد عزیزم . داداش کوچولوی خوشگل من ! می دونم که بعضی وقتا یه سری یواشکی میای به وبلاگم . برای همینم این حرفا رو اینجا برات می نویسم تا بخونی . بعضی وقتا وقتی خوب نگات می کنم و می بینم که چقدر بزرگ شدی ، چقدر مرد شدی ، اونوقت یه حسی تموم قلبمو پر میکنه و می بینم که چقدر از تماشا کردنت لذت می برم . و احساس می کنم که چقدر عشقم به تو بیشتر میشه . به خودم نهیب می زنم که نکنه زمان از دست بره و من قدر با تو بودن رو ندونم و بعد برای از دست دادن این زمان افسوس بخورم . محمد جان ! محمد عزیز و دوست داشتنی من ! می دونم که بعضی وقتا با هم دعوا می کنیم ، تو سرو کله هم می زنیم و تو از من دلخور میشی ، اما این را بدون که تو این دنیا بعد از مامان و بابا تنها عشق من تویی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:43 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
خدای اطلسی ها با تو باشد پناه بی کسی ها با تو باشد تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسی ها با تو باشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 18:49 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
و برای آخرین بار می نویســـم دیـــدار تو اگــر با من و هــــمـراه منی یک به یک فاصله ها را بردار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:9 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
من نه یک منتقدم و نه می خواهم باشم فقط می خواهم بپرسم واقعا چرا فکر می کنند که ما نمی فهمیم ؟چرا هر وقت یک مجموعه تلویزیونی طنز یا جدی به موفقیت می رسد با این سانسور کردن های بیهوده و بدون دلیل آن را زیر سوال می برند ؟ از بعد مجموعه ی نرگس تا مدت ها با شبکه 3 قهر بودم فقط به این خاطر که احساس کردم با عوض کردن پایان فیلم و سانسور کردن آن به من به عنوان یک تماشاگر توهین بزرگی شده و حقوق یک تماشاگر زیر سوال رفته بود ، حالا بماند زحمات و تلاش های عوامل مختلف فیلم که به طور غیر مستقیم پایمال شد ... و حالا بعد از گذشت چند سال باز هم این بازی مسخره تکرار می شود ( البته همیشه این بازی تکرار شده است ) یعنی واقعا فکر می کنند ما به عنوان یک تماشاگر نفهمیدیم که 3 قسمت پایانی مجموعه ی بی نظیر " مرد هزار چهره " پر بود از سانسور های گاه و بیگاه ؟؟؟؟ چرا اینگونه با تماشاگر برخورد می شود ؟ این حق یک تماشاگر است که فیلمی که با این زحمت برای او ساخته می شود را به طور کامل ببیند ، بدون هیچ کم و کاستی . من نمی دانم یک کلمه ساده ی " قزاقه مندیان داخل پرانتز فرهنگ " چه مشکلی داشت که باید سانسور می شد ؟ یا مثلا قسمت هایی که آقایان رشید پور و حسینیان به طور افتخاری بازی کردند ، چرا باید حذف می شد ؟ باز حالا خوبه که رضا رشید پور را در یک صحنه نشان دادند ، بیچاره محمدرضا حسینیان که کلا از فیلم حذف شد . و خیلی از موارد دیگر از این دست .... دلخورم . خیلی دلخورم و این دلخوری من از شبکه 3 تا مدت ها ادامه خواهد داشت . می دانید ! من به عنوان یک جوان از شبکه ای که خود را شبکه ی جوان می داند انتظار بیشتری داشتم . ولی در عین حال باید به مهران مدیری بسیار آفرین گفت که همیشه با نوآوری ها و کارهای متفاوتش ما را هیجان زده می کند و این بار ، باز هم بسیار خوش درخشید .... اگر به اندازه یک درصد در توانایی مهران مدیری شک داشتم با دیدن این فیلم و مخصوصا قسمت آخر آن ، تردیدم کاملا برطرف شد . مهران مدیری بادیالوگ هایی که در دقایق پایانی فیلم در دادگاه گفت و نقشی که در آنجا بازی کرد ، نشان داد که فراتر از یک بازیگر طنز پرداز توانایی دارد . نشان داد که دقایقی هر چند کوتاه ، اما چه قدرتمند و چه طبیعی می تواند نقش جدی را هم بازی کند . هر چه قدر بگویم آفرین باز هم کم گفته ام . آنقدر طبیعی بازی کرد که من احساس کردم مهران مدیری در یک دادگاه واقعی است و واقعا دارد محاکمه می شود و آن حرف ها را می زند .... و چقدر زیبا به دل نشست آن وقت که گفت : " من شریف تربیت شدم!من شریف بزرگ شدم!نه کسی منو می شناخت نه کسی بنده را می دید!نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه!من ساده بودم!من همه چیز را باور می کردم!من با هیچ چیز مخالفت نمی کردم!سرم به کار خودم بود و شریف بودم!من مقاومت کردم تا حد توانم...اما من توانم کم بود!بنده ضعیف بودم!هم برای خودم هم برای دیگران...و من به همه احترام می گذاشتم.و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن!بعضی وقتها یادم رفت که کجام…و همه اینها مال من نیست،حق من نیست!و من اشتباهی ام!من از اولش اشتباهی بودم...بله من یادم رفت اینها مال من نیست!تقصیر من بود!تقصیر دیگران هم بود!اما خدایا!تو شاهدی که هیچ چیز را برای خودم برنداشتم!من هیچ چیزی توی جیبم نگذاشتم! خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو خراب نکردم . من از سهم کسی نزدم ! ....من فقط اشتباهی بودم! خدایا!تو شاهدی من کسی رو اذیت نکردم ! من فقط اشتباهی بودم .... حالا من ماندم و تقاص این همه اشتباه دیگران!من از هیچ کس توقعی ندارم.خدایا تو منو ببخش... " و من هنوز هم وقتی این جملات رو می خونم ، صدای غمگین مهران مدیری توی گوشم می پیچه ، بغض گلومو می گیره و اشک توی چشمام جمع میشه . و من مطمئنم همان یک قطره اشکی که ریخت واقعی بود ، نه به خاطر نقشش . او واقعا اشک ریخت . و قوی ترین حسی که می تونست به بیننده القا کنه همین بود . و یک مطلب دیگر هم تیتراژ آغاز فیلم ، که آن هم طراحش خود مهران مدیری بود و باید بگویم که آن هم در نوع خودش بی نظیر بود . برای مهران مدیری آرزوی موفقیت هر چه بیشتر در کارهایش را می کنم و امیدوارم در این سال جدید هر چه زودتر با خلق اثری شگفت انگیز تر و بهتر ما را غافلگیر کند . پوتین برای سرباز های جدید نان ، نفت ، اسلحه به تعداد کافی پول برق را باید بدهیم ، پول آب را جدا . پول گاز را هم باید بدهیم . اتاق بازجویی نم کشیده.... و دیگر هیچ .... به به .... به به پی نوشت : چه جالب ! همین امسال که من بیست ساله میشم ، سال رو همنام من نامگذاری کرده اند ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:34 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
هر چی فکر کردم دیدم هیچی بهتر از این نیست که شعر خودتو که همیشه می خوندی و حالا هم روی سنگ قبرت حک شده ، توی این پست بنویسم : دنیا گذرد ، لذت دنیا گذرد این باد صبا ، از لب دریا گذرد دنیا چه روا ؟ که ما در آن مهمانیم پر غره مشو که ما در آن می مانیم همیشه خاطرات و حرف هات در گوش و ذهن و جانمان خواهد ماند . تو هم ما را فراموش نکن . دوستت دارم ، پدر بزرگ عزیزم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:47 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
همه دانشمندان میمیرند و به بهشت می روند . آنها تصمیم می گیرند که قایم باشک بازی کنند . از بخت بد اینشتین کسی است که باید چشم بگذارد . او باید تا 100 بشمارد و سپس شروع به گشتن کند . همه شروع به قایم شدن می کنند به جز نیوتن . نیوتن فقط یک مربع 1 متری روی زمین می کشد و داخل آن روبروی اینشتین می ایستد . اینشتین می شمرد : 99،100،...،1،2،3 او چشمانش را باز می کند و می بیند که نیوتن روبروی او ایستاده است . اینشتین می گوید : " سوک سوک نیوتن !! " نیوتن انکار می کند و می گوید :من نیوتن نیستم، نیوتن سوک سوک نشده است . تمام دانشمندان بیرون می آیند تا ببینند چگونه او ثابت می کند که نیوتن نیست نیوتن می گوید : من در یک مربع به مساحت یک متر ایستاده ام . این باعث می شودکه من بشوم نیوتن بر متر مربع . ... و چون نیوتن بر متر مربع معادل پاسکال است ، پس من الان پاسکال هستم . پس " سوک سوک پاسکال " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 14:41 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
باورم نمیشه دستات توی دست منه ، چشمات توی چشم منه ، قلبم داره تند تند میزنه حس می کنم که خواب می بینم باورم نمیشه می گی : تا ابد مال منی ، حرفایی که می خوام می زنی ، قلبم داری از جا می کنی حس می کنم عاشق ترینم باور کردنی نیست این عشقـو غمی نیست از درد و کمی نیست وقتی که تو هستی باورم نمیشه دنیا داره با من راه میاد ، فردا عشقتو از می خوان ، غم ها مو دادم به دست باد دیگه نمی خوام که بمیرم باورم نمیشه اشکام دیگه از بی کسی نیست ،تنهام دیگه از نارسی نیست ، دستام با تو دیگه خالی نیست حس می کنم دیگه امیرم باور کردنی نیست این عشقـو غمی نیست از دردو کمی نیست وقتی تو هستی باور کردنی نیست وقتی تو هستی « رضا صادقی » |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:39 توسط شكوفه گیلاس |
|
با موهای سپیدش ،
پاکی قدومش ،
صفای وجودش ،
سنگینی سکوتش ،
نجابت و غرورش ،
و با زمزمه ی کلامش در جذبه ی محراب
گستره ی وسیع جنت بود
و من فقط پدر بزرگ می خواندمش.
______________________________________ آره ! یکسال گذشته . هنوز هم مثه روز جلوی چشامه . 17 فروردین بود و 17 ربیع الاول . روز عید ولادت پیامبر (ص) که همیشه برای رسیدن این روز لحظه شماری می کردی . آره ! اون روز عید بود و تو به دعوت خدا به آسمونها رفتی . به مهمانی پیامبر خدا . حتم دارم که آن روز شادترین روز زندگیت بود . و در پوست خودت نمی گنجیدی . ... اما این طرف ما بودیم . من ، مامان ، بابا ، محمد ، عموها ، عمه ، همه ی فامیل و مهمتر از همه مادر . مادر عزیزم که زجه هایش دیدگان همه ما را تر کرده بود . درست یادمه که ساعت 3 نصفه شب بود . بابا از بیمارستان زنگ زد و مادر گوشی رابرداشت . و وقتی با هر دو دست توی سرش زد همه ی ما فهمیدیم که غم سایه اش رابر سرمان افکنده . هیچ کس نمی تونست بفهمه . ما همگی اشک می ریختیم و تو رفته بودی . ... رفته بودی و تکه ای از قلب مرا که جایگاه تو بود با خود برده بودی و اکنون جای خالی تو در خانه به شدت احساس می شود . در چنان شوک بزرگی فرو رفته بودم که تا مدت ها نمی توانستم باور کنم که دیگر تو نیستی . همیشه درخانه صدایت می آمد . حرف هایت در مغزم تکرار می شد و ... خودت همه را می دانی ، گفتنش جز اینکه بر بغضم بیفزاید سود دیگری ندارد . و حالا یکسال گذشته و من هنوز هم باور ندارم که تو دیگر در بین ما نیستی . امسال وقتی می خواستم سبزه ی هفت سین را سبز کنم تو نبودی که کنارم بنشینی و مدام با نگرانی از من بپرسی که اینها تا عید سبز می شوند؟ امسال وقتی که همه به خانه ما می آمدند تو نبودی که برای همه تعریف کنی این سبزه را شکوفه برایم سبز کرده ، این هفت سین را شکوفه برایم درست کرده . .. هفت سین امسالت را زیباتر و قشنگتر در کنار مزارت چیدم . حتم دارم که خیلی خوشت آمد . حیف که نبودی تا کنار سفره عکست را بگیرم . امسال تو نبودی تا لای قرآن را باز کنی و به همه ی نوه هایت عیدی بدهی اما مادر بود و از طرف تو لای قرآن را باز کرد گفت : این ها از طرف حاج آقاست . عیدی امسالتون . تو در تمام این لحظات نبودی . تو نبودی وقتی که بابام به خاطر مرگ تو در شوک فرو رفته بود و نمیتونست حرف بزنه و هر کس اونو می دید تعجب می کرد که چرا اینقدر شکسته شده . آخه بابام تو رو خیلی دوست داشت . خودتم اینو می دونستی . آره تو نبودی اما این فقط جسمت بود ، در عوض روحت همیشه کنار ما بود و خاطراتت برای ما زنده . شاید به همین خاطر بود که این داغ را تحمل کردیم و طاقت آوردیم . امسال اولین عیدی بود که با چشمان اشکبار کنار هفت سین نشستم . امسال اولین سالی بود که موقع تحویل سال در قبرستان و کنار آرامگاه تو بودم . و یقین دارم هفت سینی که در بهشت برایت چیده بودند زیباترین هفت سین عالم بود . این چند خط آخر را فقط برای تو می نویسم : آقاجون . حاج آقای عزیزم . من هیچ وقت نتونستم محبت های تو رو جبران کنم و و وظیفه ای که بر دوشم بود به خوبی به جا بیارم و حالا خیلی زیاد پشیمونم . ولی چه فایده که وقتی عزیزی رو از دست می دیم تازه می فهمیم که چقدر دوستش داشتیم و خدا چه نعمت بزرگی رو از ما گرفته و اون موقع دیگه پشیمونی هیچ سودی نداره . روحت شاد و یادت گرامی . 6/فروردین/87 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 7:57 توسط شكوفه گیلاس |
|
|
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته ، باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید ، برگ ها سبز بید عطر نرگس ، رقص باد ، نغمه ی شوق پرستو های شاد خلوت گرم پرستو های مست نرم نرمک می رسد اینک بهار |